نیوشانیوشا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

نیوشا , پرنسس من

روزمرگی

سلام گل دخترم. امشب که دارم برات مینویسم دلم میخواد خون گریه کنم. نمیدونم چرا اینجوری کردی با من. الان حدود ساعت ١ نیمه شبه و تو از حدودای ساعت ١٠.٣٠ شروع کردی به گریه کردن و به هیچ عنوان  آروم نمیشدی. اصلا به هیچ صراطی مستقیم نبودی فقط میخواستی بغل باشی و راه بری حتی بغل بابایی هم نمیرفتی و من واقعا الان احساس سوزش میکنم تو کمرم. آنچنان هق هق میکردی که دلم برات کباب میشد اونقدر صدات بلند بود که صدای آهنگ عروسکت رو نمیشد شنید. فردا نوبت چکاپ ماهیانه داری و امیدوارم دکترت راه حل مناسبی برای این گریه های بی وقت و مداوم تو برام داشته باشه. دختر قشنگم خوشحالم که ٨ ماه تمام با هم و در کنار هم بودیم... یاد روزای اول تولدت که می افتم خ...
6 تير 1391

4دست و پا

سلام قشنگ مامان... الان که دارم برات مینویسم لالا کردی اونم اینقدر معصومانه خوابیدی که نگوووووووووووو عزیز دلم مدت خیلی زیادی بود که مشتاقانه منتظر این لحظه بودم که بالاخره روز ٤شنبه مورخ ٢٤ خرداد ماه ٩١ وقتی که ٧ ماه و ٢٠ روزه بودی این اتفاق رخ داد داشتم با تلفن با مامان شمینا حرف میزدم که دیدم داری با احتیاط به سمت من میایی و میخندی... واییییییییی خدای من بالاخره رضایت دادی که از دنده عقب بزنی دنده جلو...هههههه زود خداحافظی کردم و پریدم بوسه بارونت کردم قشنگ من... این چند روزم که دیگه حسسسسسسسسسسسابی راه افتادی و به جاهایی که نباید سر بزنی میرسونی خودتو... سرامیکها... پایه مبلا و میز تلویزیون.... اینا خیلی مورد علاقته.... منم دور...
27 خرداد 1391

کار جدید

سلام گلدونه طلای مامان... امروز چند روزه میخام برات بنویسم اما مگه وقت میشه؟ روز 15 خرداد که تو 7 ماه و 11 روزه بودی تونستی از حالت و ژست 4 دست و پا به حالت نشسته در بیایی و بعدش که من در حال تماشات بودم و قربون صدقه ات میرفتم بگی ماما.... الهی قربون اون لبات برم که به سختی بهم میزنیشون تا بگی ماما.... بعد از اینکارت خوشت اومد و هی دراز کش شدی و هی سعی کردی که بشینی و امروز که چند روزی میگدره دیگه حرفه ای شدی.... تا که دراز کش میزارمت سر 3 سوت اول دمرو میشی بعد ژست 4 دست و پا و بعد هم میشینی .... خوشت میاد انگاری .... تو این چند روز ضمن انجام این کار یاد گرفتی که وقتی نشستی برا خودت دست بزنی و اینکارو با ذوق خیلی زیادی انجام میدی و نمی...
20 خرداد 1391

عکسای آتلیه

نیوشای گلم چند هفته پیش رفته بودیم آتلیه تا ازت چند تایی عکس بگیرم... راستش نظرم فقط 5 تا عکس بود اما اونقدر ژستای با نمکی گرفته بودی و خانم کاظمی هم ماهرانه لحظات رو شکار کرده بود که حیفم اومد فقط 5 تاشو بدم چاپ... اینه که عکسات شدن 22 تا....هههههههه ولی انصافا اونقدر ژستات خوب بود که روزیکه رفتم عکساتو تحویل بگیرم دیدم یه چند تایی از عکسات رو خودشون برا خودشون چاپ کردن و زدن به در و دیوار آتلیه!!! ناناز منی تو... هزار تا بوس برای تو وروجک من اینم عکسات ببخشید که طولانی شد....   عاشقتم با این فیگورایی که گرفتی قند عسلم   ...
13 خرداد 1391

خوش شانسی

سلام دردونه طلای من... چند روز پیشا یه مسابقه برای نی نی وبلاگیها بود که منم شرکتت دادم ... فقط باید لینک رسانه کودک رو توی وبلاگت به اشتراک میزاشتم... اولش به نظرم خیلی جالب نیومد و همش میگفتم اینا برا اینه که اون یکی وبلاگ هم معرفی بشه... اصلا فکرشم نمیکردم که.... یه روز که اومدم نظرات خاله ها رو تایید کنم دیدم نینی تلگراف برام تلگراف زده که شما برنده شده اید!!! وقتی مطلبشو خوندم دیدم بــــــــــــــــــــــــــــله!!! دختر گلم یکی یه دونه مامان خوش شانسه و تو اولین مسابقه زندگیش برنده سه تا عروسک اسکندر شده.... خیلی برات خوشحال شدم .... مامانی جونم ایشالا که همیشه تو همه مراحل زندگیت ... تو تحصیل و شغل و زندگی و هر چیزی که دوست دا...
13 خرداد 1391

ویزیت ماه هفتم و ورود به هشت ماهگی

سلام گل گلی مامان 5شنبه که 4 خرداد بود بردیمت دکتر برا چکاپ ماهیانه... وای نیوشا 7 ماه گذشت؟!!!!!!!!! کاش زمان اینقدر تند تند نمیرفت... کاش بیشتر با تو بودن رو حس میکردم... میدونم که این روزا تموم میشه و تو مستقل میشی و دیگه به من نیازی نداری و این دلتنگم میکنه... دوست دارم همیشه در خدمتت باشم... راستشو بخوای دوست ندارم بزرگ شی.... اره مامانت خیلی خود خواهه ولی تو نمیدونی چه لذتی داره وقتی باهات بازی میکنم و تو غش غش میخندی... وقتی من سکوت میکنم و تو منتظری تا من بگم پخخخخخ و تو کلی از ته دلت بخندی... این خنده هات دلمو شاد میکنه غصه هام یادم میره دلتنگیام یادم میره.... تو نمیدونی چقدر کیفف داره با اون دستای نرمالوت صورتمو نوازش میکنی.......
7 خرداد 1391

چکاپ ماهیانه

  هنگام تولد: وزن:٣٠٩٠                    قد:٤٧                دور سر:٣٥ ماه اول وزن:٣٦٠٠                   قد:٥٣                 دور سر:٣٧ ماه دوم وزن:٤٥٠٠                   قد:٥٧         ...
7 خرداد 1391

کارای جدید

سلام گل دختری من... امروز میخام یکمی از کارت بگم که خیلی خیلی بلا شدی... تازگیها ژست ٤ دست و پا رو میگیری و با کمرت جلو عقب میایی!!! ولی هنوز نمیتونی بری جلو. بعد که من ذوقتو میکنم نگاهم میکنی و یه دستتو میاری بالا که  یهویی تلپی می افتی زمین.... انگار خوشت میاد از اینکارت چون دوباره و چند باره تکرارش میکنی.... وقتی هم که میخام ازت عکس بگیرم دیگه هیچ کاری جز زل زدن به دوربین نمیکنی... من ریشه های فرشامون رو چسب ٥ سانتی زدم که هم مرتب باشن هم کثیف نشن... اما مگه تو بلا میزاری نمیدونم چرا هر جا که بزارمت به هزار زور و زحمت با چرخیدن و غلت زدن ریشه های فرش رو نشونه میگیری و می افتی به جونشون... اینقدر با دستای کوچولوت تلاش...
4 خرداد 1391

روزای سخت و طاقت فرسا

سلام نیوشای مامان... عزیز دلم ٢شنبه ٢٥ اردیبهشت رفتیم دیدن نی نی عمو رضا که تازه از بیمارستان مرخص شده بود... کوچولو خوشکل ملوس و معصوم همش خواب بود و خیلی بی حال... مامانشم خیلی حال و روزش خوب نبود اونجا تو خیلی دلبری کردی ... خیلی شلوغ بود و برا همه غش غش میخندیدی و همش دوست داشتی رو زمین باشی و غلت بخوری... اخرای شب برگشتیم خونه اما چون تو ماشین خوابت برده بود دیگه دلم نیومد بیدارت کنم و لباسای مهمونی رو از تنت در بیارم این شد که با لباس خوابیدی... صبح که از خواب بیدار شدی خیلی بی حال بودی و یه کوچولو هم تب داشتی و تبت تا عصر خیلی هم بالاتر رفت... عصر باید جایی میرفتم این شد که با خاله مریم رفتیم تو و خاله رو گذاشتم تو ماشین و خودم رفت...
31 ارديبهشت 1391