نیوشانیوشا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

نیوشا , پرنسس من

چکاپ ماه پنجم

نیوشای عزیزم روز ٤ فروردین که باید میبردمت برا چکاپ ماهیانه ات مصادف بود با تعطیلات نوروزی و دکترت هم مسافرت بود و ٧ فروردین از سفر بر میگشت.... صبح روز دوشنبه ٧ فروردین ماه بردمت دکتر اما... این دفعه فقط ٣٠٠ گرم وزن اضافه کرده بودی و دکترت اصلا راضی نبود چون منحنی رشدت مثل همیشه نبود و کمی افت داشت.... مامان جان خیلی خیلی نگران شدم اما دکترت گفت اصلا نگران نباشمو دستورات کمک غذا رو برام توضیح داد که باید شروع میکردم... اما از اونجایی که من هر مسئله ای رو بارها چک میکنم....اومدم خونه و با دوستم تماس گرفتم برام شرح داد که چه کارهایی برات انجا بدم و .... منم تصمیم گرفتم دستوراتش رو مو به مو انجام بدم امیدوارم که هر چه زودتر وزن کم شد...
11 فروردين 1391

اولین نوروز

نیوشای عزیزم امروز که دارم برات مینویسم ٥ ماهتو تموم کردی و پا توی ٦ ماهگیت گذاشتی... عزیز دلم امسال اولین نوروزت بود... نوروز اول بهار همیشه قشنگه و همه لباس نو میپوشن و به دید و بازدید عیدشون میرسن..... لحظه تحویل سال همه دور سفره ٧ سین میشینن و دعا میکنن که خدا بهشون سلامتی بده و سال خوبی رو شروع کنن.... ما امسال عزیزی رو از دست داده بودیم و نتونستیم که سفره بندازیم و خیلی شاد باشیم.... بابایی همش به یاد مامانشه و جای خالیشونم خیلی حس میشه ... عزیزکم وقتی سال تحویل شد لباس نو پوشوندمت و برای اولین بار بردمت سر مزار مامان ایران!!! خیلی دلم گرفته بود خیلی دوست داشت تو رو ببینه اگه بود مطمئننم که مادربزرگ خیلی خوبی میشد برات همیشه ...
6 فروردين 1391

مهمونی

نیوشای گلم امروز ٤ ماه و ٢٤ روز از ولادتت میگذره و من خیلی خیلی خوشحالم و مغرورم که خدا تو رو به من داده. همیشه هم شکرش رو به جا آوردم و ازش میخام که هر کس این نعمت رو نداره بهش عنایت کنه چون لحظات شیرین خنده و شیطنتهات رو با هیچ چیزی تو این دنیا عوض نمیکنم.... حتی وقتایی که خیلی اذیتم میکنی بازم دوستت دارم...  از پریروز تا حالا مهمون داریم... البته علارغم اصرار من که بیان خونمون رفتن و خونه گرفتن برا خودشون.... خوب شاید اینجوری راحت تر بودن... اما یه شب باهاشون و دو تا دیگه از دوستای اصفهانیمون رفتیم شام پاتوق همیشگیمون.... خیلی خیلی خوش گذشت شام که خوردیم سریع بر گشتیم خونه و دوباره فرداشبش اومدن خونه ما مهمونی.... وای مامان برا خ...
29 اسفند 1390

بازیگوشی

نیوشای گلم این روزا خیلی خیلی بازیگوش شدی و همش در حال قرقر کردن حرف ( ق) هستی.... و بعد هم از این کارت کلی ذوق میکنی.... یکی دو بار هم گفتی ( مِ ) هر چی یادت میدم بگی ماما تو فقط میگی ( مِ) ولی بدون همین  مِ گفتنت برا من یه عالمه ارزش داره یه کار دیگه هم که میکنی اینه که پستونکت رو از دهنت در میاری و بر عکس میزاری تو دهنت... الهی فدات شم که از حالا میخوای مستقل باشی....   دستت رو میبری و میچسبونی به پستونکت: با موفقیت درش میاری: و سعی میکنی خودت بزاریش تو دهنت : آخر سر هم باهاش خوابت میبره :   ...
22 اسفند 1390

روزمرگی

عزیز دلم... نفس من.... تمام زندگی و بهونه ی من برا زیستن... نیوشای گلم این روزای پایانی سال من و تو بیشتر وقتا تا آخر شب تنهاییم چون بابایی کارش زیاد میشه همیشه این موقع از سال.... حتی گاهی از شبا که میاد خونه تو خوابی و اون در حسرت بوسیدن و بوییدنت می مونه و منتظر می مونه تا صبح که بغلت کنه ببوستت و بعد راهی کارش بشه.... خوشحالم که میبینیم اینطوری خودتو تو دل من و بابایی جا کردی و دلمون برات هر لحظه بیشتر غش میره... نیوشای مامان چند روز پیش تولد اسماعیل بود ولی بخاطر مریض احوال بودن زندایی تولدشو خیلی شلوغ نکرده بودن و فقط دوستای مدرسش دعوت بودن... ولی ما شب قبل تولدش رفتیم خونشون و تو اونجا خیلی خیلی برای دایی سعید ذوق کردی.... دایی ...
22 اسفند 1390

یه اتفاق عجیب

نیوشای مامان امروز صبح که بیدار شدی از خواب وقتی تمیزت کردم و شیرت دادم به سرم زد لباساتو هم عوض کنم آخه چون از دیروز شیر بالا نیورده بودی ( با ترفندی که خاله ریحانه گفته بود) همون لباسای دیروز تنت بود و من دوست داشتم سر حال تر بشی... آخه گلم خیلی دوست داری که لخت باشی و خیلی سر کیف میایی وقتی لباساتو در میارم... وقتی لباساتو در آوردم احساس کردم ناخنم پوست نزدیک زیر بغلتو خراش داد و ملتهب شده برا همین ویتامین آد رو برداشتم تا بهش بزنم اما همینکه داشتم ویتامین می مالیدم بهش احساس کردم که یه چیزی سفت زیر دستم وول میخوره.... اولش فکر کردم اشتباه میکنم اما دست که زدم به اون  یکی دستت دیدم نه همین دست چپت اینجوره.... خیلی خیلی ترسیدم.... ز...
14 اسفند 1390

واکسن 4 ماهگی

دختر گلم امروز ٤ ماهت تموم شد مبارکت باشه.... اما باید واکسینه هم میشدی... تا بعداز ظهر خوب بودی اما از بعداز ظهر همش مینالیدی و داغ بودی .... وقتی بغلت میکردم سرتو میزاشتی رو شونم یا میچسبوندی به سرم و انگاری که یه کوره آتیش توی سرت روشن بود خیلی داغ بودی و خودتم کلافه بودی... منم تا میتونستم برات حوله خیس میزاشتم رو پیشونیت.... همه ی عصر تا شب رو توی بغل من بودی و من راه میرفتم اینقدر راه رفتم و بغلم بودی که کمرم  به شدت درد گرفت و گاهی خیلی گریه میکردی و بی تاب بودی و گاهی فقط ناله بود.... دیشب یه کار جالب کردی و وقتی بغل بابایی بودی و به من نگاه میکردی من میگفتم پِخخخخخخخخخ خیلی قهقهه میزدی و خوشحالی میکردی منم امشب...
5 اسفند 1390

اولین مسافرت

عزیز دردونه ی من! امسال بهمن ماه مثل هر سال بهمن ماه رفتیم کیش ولی این بار خیلی خیلی متفاوت تر از سالهای پیش بود.... اولین بارمون بود که بعد از ولادت تو میریم سفر و یکمی استرس داشتیم.... اما الان میفهمم که دختر گلم چه خانمی بود و خیلی اذیتمون نکرد و استرسمون بیخود بود... فقط موقع نشستن هواپیما من یادم نبود که پستونکتو بزارم دهنت برا همین خیلی خیلی اذیت شدی و هواپیما رو با گریه هات رو سرت گذاشته بودی و هیچ کاری از دست من بر نمی اومد جز صبر کردن و پیاده شدن.... به محض اینکه پیاده شدیم شروع کردی به خندیدن و ذوق کردن..... این بار بخاطر تو گل زندگیمون تصمیم گرفتیم که دور تفریحات دریایی رو خط بکشیم و بیشتر توی بازارها بودیم و فضای باز هتل......
1 اسفند 1390

اولین قهقهه

نیوشای عزیز مامان.... دیشب که ٥شنبه بود و ٢٠ بهمن سال ٩٠ . بابایی میخواست برای جمعه تهران باشه و برای اینکه ماهم تنها نباشیم ما رو برد خونه مامان جون.... شب خوبی رو اونجا گذروندیم و صبح خیلی زود از بس که نور اومد توی سالن خونه مامان جون  تو بیدار شدی و مامان جون هم که همیشه صبحهای زود بیدارن اومدن و کلی باهات حرف زدن و خندوندنت بعدش ١ ساعتی شد تا دوباره خوابت برد و من و مامان جون هم دوباره خوابیدیم.... بعدش که بیدار شدی باز هم کلی خوشحال بودی و همش اینور اونورو نگاه میکردی  انگاری فهمیده بودی که اینجا خونه خودمون نیست.... بعد ناهار هم مامان جون خواستن بخوابن و برا اینکه تو غر نزنی من بغلت کردم و داشتم باهات حرف میزدم اما ا...
28 بهمن 1390