نیوشانیوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

نیوشا , پرنسس من

عکسای آتلیه

نیوشای گلم چند هفته پیش رفته بودیم آتلیه تا ازت چند تایی عکس بگیرم... راستش نظرم فقط 5 تا عکس بود اما اونقدر ژستای با نمکی گرفته بودی و خانم کاظمی هم ماهرانه لحظات رو شکار کرده بود که حیفم اومد فقط 5 تاشو بدم چاپ... اینه که عکسات شدن 22 تا....هههههههه ولی انصافا اونقدر ژستات خوب بود که روزیکه رفتم عکساتو تحویل بگیرم دیدم یه چند تایی از عکسات رو خودشون برا خودشون چاپ کردن و زدن به در و دیوار آتلیه!!! ناناز منی تو... هزار تا بوس برای تو وروجک من اینم عکسات ببخشید که طولانی شد....   عاشقتم با این فیگورایی که گرفتی قند عسلم   ...
13 خرداد 1391

خوش شانسی

سلام دردونه طلای من... چند روز پیشا یه مسابقه برای نی نی وبلاگیها بود که منم شرکتت دادم ... فقط باید لینک رسانه کودک رو توی وبلاگت به اشتراک میزاشتم... اولش به نظرم خیلی جالب نیومد و همش میگفتم اینا برا اینه که اون یکی وبلاگ هم معرفی بشه... اصلا فکرشم نمیکردم که.... یه روز که اومدم نظرات خاله ها رو تایید کنم دیدم نینی تلگراف برام تلگراف زده که شما برنده شده اید!!! وقتی مطلبشو خوندم دیدم بــــــــــــــــــــــــــــله!!! دختر گلم یکی یه دونه مامان خوش شانسه و تو اولین مسابقه زندگیش برنده سه تا عروسک اسکندر شده.... خیلی برات خوشحال شدم .... مامانی جونم ایشالا که همیشه تو همه مراحل زندگیت ... تو تحصیل و شغل و زندگی و هر چیزی که دوست دا...
13 خرداد 1391

ویزیت ماه هفتم و ورود به هشت ماهگی

سلام گل گلی مامان 5شنبه که 4 خرداد بود بردیمت دکتر برا چکاپ ماهیانه... وای نیوشا 7 ماه گذشت؟!!!!!!!!! کاش زمان اینقدر تند تند نمیرفت... کاش بیشتر با تو بودن رو حس میکردم... میدونم که این روزا تموم میشه و تو مستقل میشی و دیگه به من نیازی نداری و این دلتنگم میکنه... دوست دارم همیشه در خدمتت باشم... راستشو بخوای دوست ندارم بزرگ شی.... اره مامانت خیلی خود خواهه ولی تو نمیدونی چه لذتی داره وقتی باهات بازی میکنم و تو غش غش میخندی... وقتی من سکوت میکنم و تو منتظری تا من بگم پخخخخخ و تو کلی از ته دلت بخندی... این خنده هات دلمو شاد میکنه غصه هام یادم میره دلتنگیام یادم میره.... تو نمیدونی چقدر کیفف داره با اون دستای نرمالوت صورتمو نوازش میکنی.......
7 خرداد 1391

چکاپ ماهیانه

  هنگام تولد: وزن:٣٠٩٠                    قد:٤٧                دور سر:٣٥ ماه اول وزن:٣٦٠٠                   قد:٥٣                 دور سر:٣٧ ماه دوم وزن:٤٥٠٠                   قد:٥٧         ...
7 خرداد 1391

کارای جدید

سلام گل دختری من... امروز میخام یکمی از کارت بگم که خیلی خیلی بلا شدی... تازگیها ژست ٤ دست و پا رو میگیری و با کمرت جلو عقب میایی!!! ولی هنوز نمیتونی بری جلو. بعد که من ذوقتو میکنم نگاهم میکنی و یه دستتو میاری بالا که  یهویی تلپی می افتی زمین.... انگار خوشت میاد از اینکارت چون دوباره و چند باره تکرارش میکنی.... وقتی هم که میخام ازت عکس بگیرم دیگه هیچ کاری جز زل زدن به دوربین نمیکنی... من ریشه های فرشامون رو چسب ٥ سانتی زدم که هم مرتب باشن هم کثیف نشن... اما مگه تو بلا میزاری نمیدونم چرا هر جا که بزارمت به هزار زور و زحمت با چرخیدن و غلت زدن ریشه های فرش رو نشونه میگیری و می افتی به جونشون... اینقدر با دستای کوچولوت تلاش...
4 خرداد 1391

روزای سخت و طاقت فرسا

سلام نیوشای مامان... عزیز دلم ٢شنبه ٢٥ اردیبهشت رفتیم دیدن نی نی عمو رضا که تازه از بیمارستان مرخص شده بود... کوچولو خوشکل ملوس و معصوم همش خواب بود و خیلی بی حال... مامانشم خیلی حال و روزش خوب نبود اونجا تو خیلی دلبری کردی ... خیلی شلوغ بود و برا همه غش غش میخندیدی و همش دوست داشتی رو زمین باشی و غلت بخوری... اخرای شب برگشتیم خونه اما چون تو ماشین خوابت برده بود دیگه دلم نیومد بیدارت کنم و لباسای مهمونی رو از تنت در بیارم این شد که با لباس خوابیدی... صبح که از خواب بیدار شدی خیلی بی حال بودی و یه کوچولو هم تب داشتی و تبت تا عصر خیلی هم بالاتر رفت... عصر باید جایی میرفتم این شد که با خاله مریم رفتیم تو و خاله رو گذاشتم تو ماشین و خودم رفت...
31 ارديبهشت 1391

اولین مشهد

سلام نیوشای گلم. وقتی که تو رو هنوز نداشتم روزیکه مشهد بودیم از امام رضا خواسته بودم اگه قراره بچه ای داشته باشم سالم سالم باشه. از وقتی تو بدنیا اومدی و سالم سالم هستی همیشه دلم میخاست ببرمت  پا بوس امام رضا اما چون زمستون بود همش نگران بودم سرما بخوری برا همین گذاشته بودم برا اردیبهشت... خلاصه برا ١٠ اردیبهشت ٣ تا بلیط گرفتیم و با بابایی و مامان جون راهی شدیم... تو هواپیما که خیلی خیلی خوشحال بودی و همش دلت میخاست بابایی بغلت کنه و بایستی همه جا رو دید بزنی.... اما وقتی رسیدیم هوای مشهدوزش باد بود و بارونی و سرد.... یکمی ناراحت شدم اخه دلم میخاست تو صحن طلایی ازت یه عالمه عکس بگیرم اما واقعا باد میومد و ارزش سرما خوردگی ر نداش...
19 ارديبهشت 1391