نیوشانیوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

نیوشا , پرنسس من

چکاپ 9 ماهگی

سلام گلدونه طلای مامان... فدات بشم خوشکل من چهارشنبه که ٤ مرداد ماه بود تک گل باغ زندگی من ٩ ماهش تموم شد و پا به ١٠ ماهگی گذاشت.... وایییییییییییییی بالاخره دو رقمی شدی.... الهی ١٠٠ ساله بشی مادر!!! عصرش رفتیم دکتر برا چکاپ و باز هم این ماه وزنت کم بود فقط ١٥٠ گرم اضافه کرده بودی و من خیلی ناراحت شدم ... آخه مامان چرا غذا نمیخوری؟ دکترت هم که میگه باید سعی کنی بیشتر بهش برسی .... خیلی غصم شد برا دکترت گفتم که در روز ٤ وعده غذا میدم بهت که البته با کلی دلقک بازی نصفشو میخوری.... دو وعده فرنی یا حریره و دو وعده هم سوپ... ما بینشم که میوه و بیسکوییت میدم و شیر هم که فراوون میخوری... قطره هاتم که به موقع میدم  دیگه باید چه کنم که وزن ب...
7 مرداد 1391

جوونه زدن اولین مروارید

سلام گلم.... قند عسل مامان.... امروز روزیه که مدتهاست منتظرش بودم.... چند ماهه که خیلی خیلی اذیت میشدی... شبا با گریه ی بی دلیل بیدار میشدی و به پهنای صورت اشک میریختی و از دست منم هیچ کاری بر نمی اومد و همه ی این بی قراری ها بخاطر این بود که میخاستی دندون در بیاری.... و امروز که ٨ ماه و ٢٩ روز از عمرت میگذره لثه ات شکافته شد و اولین مرواریدت جوونه زد. بعععععععله دندون پایین سمت چپ!!! وای الهی قربونت بشم مامانی داری کم کم کباب خور میشی.... خیلی خیلی خوشحالم از این اتفاق الهی که همیشه سلامت باشی و دندوناتم دیگه برا جوونه زدن اینقدر اذیتت نکنن قربون شکل ماهت برم حالا که حالا با وجود دندون ماه تر هم میشی.... به زودی زودی باز م...
3 مرداد 1391

چند تا عکس جالب

سلام عزیز دلم من این روزا اینقدر گرفتارم که فرصت نکردم به وبت سر بزنم... ٤ دست و پا میری و من همش باید مراقبت باشم گلم...از روزیکه ٧ماه و ١١ روزت بود که تونستی ٤ دست و پا بزنی دنده جلو و هر روز به مسیر هایی که میرفتی اضافه میشد من دیگه همش باید مراقبت می بودم ... دیدم اینجوری نمیشه برا همین دور تا دور خونه و میزا رو پشتی چیدم و چیدمان خونه به کل تغییر کرد... یه هفته بعدش هم همش سعی میکردی یه جایی رو بگیری و بایستی اما چون هنوز پاهات جون نداشتن نمیتونستی و زود می افتادی... تا اینکه بالاخره اول تیر ماه تونستی از پای من بایستی و یه چند دقیقه ای ایستاده میخندیدی و ذوق میکردی که تونستی بالاخره.... دیگه از اون روز واویلا شدی جیگر مامان... ...
19 تير 1391

چکاپ ماه هشتم

سلام گل گلی من... پریروز که ٤ تیر ماه بود ٨ ماهت تموم شد و پا گذاشتی تو ماه نهم از زندگیت... توی این یک ماهی که گذشت خیلی بزرگتر شدی و خااااااااانوم... الان دیگه مفهوم خیلی از حرفها رو میفهمی... وقتی که ٤ دست و پا میری به سمت میز تلویزیون و من میگم وایسااااااااااا میشینی و نگاهم میکنی  و خنده شیطنت آمیز تحویلم میدی و به کار خودت ادامه میدی تا که من پا میشم میام به سمتت سرعتتو دو برابر میکنی و خودتو سریع میرسونی به میز... انگاری میدونی که من حساسم که تو نری به سمت جاهای خطرناک و عمدا اینکارو انجام میدی تا منو از سر جام بلندم کنی و بعدشم غش غش بخندی... تازگیها اگه یه تیکه از لباستو بدم دستت حسسسسسسابی خودتو باهاش سرگرم میکنی و باهاش...
6 تير 1391

روزمرگی

سلام گل دخترم. امشب که دارم برات مینویسم دلم میخواد خون گریه کنم. نمیدونم چرا اینجوری کردی با من. الان حدود ساعت ١ نیمه شبه و تو از حدودای ساعت ١٠.٣٠ شروع کردی به گریه کردن و به هیچ عنوان  آروم نمیشدی. اصلا به هیچ صراطی مستقیم نبودی فقط میخواستی بغل باشی و راه بری حتی بغل بابایی هم نمیرفتی و من واقعا الان احساس سوزش میکنم تو کمرم. آنچنان هق هق میکردی که دلم برات کباب میشد اونقدر صدات بلند بود که صدای آهنگ عروسکت رو نمیشد شنید. فردا نوبت چکاپ ماهیانه داری و امیدوارم دکترت راه حل مناسبی برای این گریه های بی وقت و مداوم تو برام داشته باشه. دختر قشنگم خوشحالم که ٨ ماه تمام با هم و در کنار هم بودیم... یاد روزای اول تولدت که می افتم خ...
6 تير 1391

4دست و پا

سلام قشنگ مامان... الان که دارم برات مینویسم لالا کردی اونم اینقدر معصومانه خوابیدی که نگوووووووووووو عزیز دلم مدت خیلی زیادی بود که مشتاقانه منتظر این لحظه بودم که بالاخره روز ٤شنبه مورخ ٢٤ خرداد ماه ٩١ وقتی که ٧ ماه و ٢٠ روزه بودی این اتفاق رخ داد داشتم با تلفن با مامان شمینا حرف میزدم که دیدم داری با احتیاط به سمت من میایی و میخندی... واییییییییی خدای من بالاخره رضایت دادی که از دنده عقب بزنی دنده جلو...هههههه زود خداحافظی کردم و پریدم بوسه بارونت کردم قشنگ من... این چند روزم که دیگه حسسسسسسسسسسسابی راه افتادی و به جاهایی که نباید سر بزنی میرسونی خودتو... سرامیکها... پایه مبلا و میز تلویزیون.... اینا خیلی مورد علاقته.... منم دور...
27 خرداد 1391

کار جدید

سلام گلدونه طلای مامان... امروز چند روزه میخام برات بنویسم اما مگه وقت میشه؟ روز 15 خرداد که تو 7 ماه و 11 روزه بودی تونستی از حالت و ژست 4 دست و پا به حالت نشسته در بیایی و بعدش که من در حال تماشات بودم و قربون صدقه ات میرفتم بگی ماما.... الهی قربون اون لبات برم که به سختی بهم میزنیشون تا بگی ماما.... بعد از اینکارت خوشت اومد و هی دراز کش شدی و هی سعی کردی که بشینی و امروز که چند روزی میگدره دیگه حرفه ای شدی.... تا که دراز کش میزارمت سر 3 سوت اول دمرو میشی بعد ژست 4 دست و پا و بعد هم میشینی .... خوشت میاد انگاری .... تو این چند روز ضمن انجام این کار یاد گرفتی که وقتی نشستی برا خودت دست بزنی و اینکارو با ذوق خیلی زیادی انجام میدی و نمی...
20 خرداد 1391