نیوشانیوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

نیوشا , پرنسس من

شیطنت های نیوشا به روایت تصویر

همه اسباب بازیهاتو جمع کینم تو سبد میزارم اما تو اصلا خوشت نمیاد و به سرعت واژگونش میکنی!!! عاشق دالی موشه بازی هستی اونم با پرده سالن!!! همیشه دوست داری بری پشت تلویزیون اینم مدل شیشه گرفتنت...ههههههههههه خوب بریم شیطنت هاتو تو خونه ی مامان جون رو هم یه نگاه کوتاه بندازیم عاشق صندلی بادی صدف هستی که این مدلی روش لم بدی هم دستتو میخوری هم تسبیح مامان جونو؟؟؟!!!! این عکسم که خیلی خیلی دوستش دارم چون عکاسشو دوس دارم!!!! و این قصه شیطنت هات ادامه دارد....   ...
5 مهر 1391

چکاپ 11 ماهگی

سلام عزیز دل مامان امروز ١١ ماهت تکمیل شد و رفتیم دکتر... عزیز دلم تو از اردیبهشت تا شهریور فقط ١ کیلو اضافه کرده بودی و منحنی رشدت خیلی نگران کننده بود ولی این ماه کولاک کردی و حسسسسابی مامان و دکتر رو غافل گیر کردی این ماه شدی ٨٨٠٠ گرم با قد ٧٢ سانتی متر!!!! یعنی از ماه پیش یا بهتره بگم از دو ماه پیش که وزنت رو ٧٨٥٠ گرم مونده بود یهو حدود یک کیلو اضافه کردی و این باعث شد که من خیلیییییییی خوشحال بشم....دکتر همه جاتو چک کرد و گفت همین روند رو ادامه بده نمیدونی چقدرررررررررررر خوشحال شدم!!!! خوب برا گل دخترم بگم که خیلی وقته براش ننوشتم... بخدا نمیرسم هم باید به تو برسم که بیشتر وقتمو میگیری و خوابتم خیلی کمه و شیطوونیات خیلی زیاد.......
5 مهر 1391

شمال به روایت تصویر

مگه آروم می مونی که ازت عکس بگیرم اخه؟؟؟؟ من فدای اون خندت برم مامان اینجا هم کاخ تفریحی شاه بوده...   دیگه خسته شدی و نق نقات شروع شد....   اخیش اومدیم تو ویلاااااااا ........ و یه عالمه عکس دیگه که به دلایلی نمیتونم بزارم اینجا.... اما چاپش.ن میکنم میزارم تو البومت... اینم از سفرنامه عکسی دختر طلای من... ...
18 شهريور 1391

اولین شمال

سلام یه دونه ی مامان... خوشکلکم این هفته که گذشت ما رفتیم مسافرت!!! من و تو و بابایی و مامان جون و خاله الهه... اول هفته رو رفتیم خونه خاله مهناز تهران و بعدش هم رفتیم شمال... اما تو ماشین اصلا اروم نبودی و همش کلافه بودی انگاری میخاستی رو زمین باشی.... به محضی که رسیدیم رشت و پیاده شدی از ماشین ... هوا که خیلیییی شرجی بود و گرممممممم و شبش تب گردی که اینم یه قصه داره ... زنگ زدم خاله رها اومد که ببینیمش ... اینقدر معرفت داشت که ما رو برد خونه دانشجوییش و ازمون خواست که شب رو اونجا بمونیم چون میگفت همه جا شلوغه و با بچه اسیر میشین و جا گیرتون نمیاد... و خودش رفت خونه خودشون... خاله رهای عزیزم ممنونتم که بخاطر ما از استانه تا رشت ...
3 شهريور 1391

این روزا و شیطونیات....

سلام گلدونه مامان... عزیز دلمی خانومم.... امروز که خیلییییییییییی عصبانیم کردی و فقط نققققققق زدی.... داشتم با یه دوستام تلفنی حرف میزدم یهو بهم گفت خوب بزنش... چقدر لوسش میکنی؟ وای خداااااااااااااا مگه میتونم دست رو تو بلند کنم؟؟؟؟؟؟؟؟/ مگه میتونم اشکتو ببینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امروز خیلی نازتو کشیدم با وجودیکه خیلی کلافم کرده بودی ... نه صبحونه خوردی نه میوه... نه ناهار نه عصرونه..... کل روز هم 1 ساعت خوابیدی نیم ساعت ظهر نیم ساعت عصر.... نمیدونم چت بود فقط میدونم که دندونات به شدتتتتتتت اذیتت میکنن.... الهی که زودتر در بیاد تا راحت بشیم .... خوب مامانی برات بگم که خیلی خیلی خیلی شیطون شدی.... وقتایی که میزارمت تو رورئکت و میریم تو ا...
15 مرداد 1391