نیوشانیوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره

نیوشا , پرنسس من

اولین مسافرت

عزیز دردونه ی من! امسال بهمن ماه مثل هر سال بهمن ماه رفتیم کیش ولی این بار خیلی خیلی متفاوت تر از سالهای پیش بود.... اولین بارمون بود که بعد از ولادت تو میریم سفر و یکمی استرس داشتیم.... اما الان میفهمم که دختر گلم چه خانمی بود و خیلی اذیتمون نکرد و استرسمون بیخود بود... فقط موقع نشستن هواپیما من یادم نبود که پستونکتو بزارم دهنت برا همین خیلی خیلی اذیت شدی و هواپیما رو با گریه هات رو سرت گذاشته بودی و هیچ کاری از دست من بر نمی اومد جز صبر کردن و پیاده شدن.... به محض اینکه پیاده شدیم شروع کردی به خندیدن و ذوق کردن..... این بار بخاطر تو گل زندگیمون تصمیم گرفتیم که دور تفریحات دریایی رو خط بکشیم و بیشتر توی بازارها بودیم و فضای باز هتل......
1 اسفند 1390

اولین قهقهه

نیوشای عزیز مامان.... دیشب که ٥شنبه بود و ٢٠ بهمن سال ٩٠ . بابایی میخواست برای جمعه تهران باشه و برای اینکه ماهم تنها نباشیم ما رو برد خونه مامان جون.... شب خوبی رو اونجا گذروندیم و صبح خیلی زود از بس که نور اومد توی سالن خونه مامان جون  تو بیدار شدی و مامان جون هم که همیشه صبحهای زود بیدارن اومدن و کلی باهات حرف زدن و خندوندنت بعدش ١ ساعتی شد تا دوباره خوابت برد و من و مامان جون هم دوباره خوابیدیم.... بعدش که بیدار شدی باز هم کلی خوشحال بودی و همش اینور اونورو نگاه میکردی  انگاری فهمیده بودی که اینجا خونه خودمون نیست.... بعد ناهار هم مامان جون خواستن بخوابن و برا اینکه تو غر نزنی من بغلت کردم و داشتم باهات حرف میزدم اما ا...
28 بهمن 1390

مادرانه

نیوشای گلم امروز جمعه است و تو الان خوابیدی...بابایی هم رفته به شرکت یه سری بزنه....منم وقت کردم بیام برات بنویسم... عزیز دل مامان این روزا خیلی دلم گرفته یه جورایی همه چیز بهم ریخته... زندایی مریضه و جراحی کرده و خونه مادرشه دایی هم این روزا حال و حوصله نداره ... خاله الهه رفته برا امتحاناتش ساری و مامان جون تنهاست اما اسماعیل چون امتحانات پایان ترمشه میره پیش مامان جون.... ٤شنبه رفتیم خونه مامان جون که تنها نباشه... اما بنده خدا همش دلنگران همه است از یه طرف دایی سعید از یه طرف خانمش از یه طرف دغدغه اینو داره که امتحانات اسماعیل خوب بشه ... دلواپس الهه هست و جاده و خوابگاه و............. خلاصه که پای درد دلش نشستم و گریه ام گرفته بود.....
23 بهمن 1390

دلواپسی

نیوشای گلم چند روزی بود که همش گریه میکردی و بی تاب بودی اصلا تحت هیچ شرایطی نمیتونستم یه ثانیه بزارمت زمین.... همش یا بغلم بودی یا توی کالسکه بودی و دور می بردمت تا با این روش حداقل بتونم به کارای خونه هم برسم...آخه گل دخترم به طرز فجیعی جیییییییییییغ میزدی و اونقدر گریه میکردی و اونهمه اشک میریختی که دلم برات کباب میشد . نمیتونستم اشکاتو ببینم.... وقتی هم که بغلت میکردم به شدت پاهاتو توی دلت جمع میکردی... دست مینداختی تو موهامو میکشیدیشون و محکم فشارم میدادی.... بمیرم الهی چه دردی میکشیدی. ٢-٣ روزی به همین منوال گذشت تا اینکه دیشب بابایی اصرار داشت که ببریمت دکتر.... ١٠ شب بود که راهی کلینیک شدیم و دکتر حسابی معاینه ات کرد و وقتی از من...
18 بهمن 1390

عکس

عزیزم خیلی دوستت دارم و مدلهای مختلف ازت عکس میگیرم.... اینا چند نمونه اش: خیلی دوست دارم که لپت چال داره مخصوصا وقتی میخندی خیلی خیلی معلوم میشه و من خوشم میاد   آی خوشم میاد که کنجکاوانه به یه چیزی خیره میشی....خوردنی تر میشی     اینجا هم داری با هاپوت کیف میکنی ها....     نمیدونم از چی ترسیدی که گریت گرفته بود و شدیدا لب ور میچیدی.... منم دیگه عکس نگرفتم و بغلت کردم خیلی طول کشید تا آروم شدی.... ...
8 بهمن 1390

تقلا

عزیز دلم نیوشا چند مدت پیش یه روز صبح خیلی زود تقلا کردی و دمر شدی.... اما دیگه بعد از اون هیچ تلاشی نکردی و تکرار نشد.... این روزا خیلی خیلی هیجان داری برای دمر شدن تقلا هم میکنی اما نمیدونم چرا دیگه نمیتونی.... و وقتی نمیتونی جیییییییغ میزنی و گریت در میاد.... میام بغلت میکنم و میبوسمت و باهات حرف میزنم یهو برام غششششش میکنی و میخندی و دست و پاهاتو تکون میدی.... خیلی خیلی دوستت دارم   ...
8 بهمن 1390