نیوشانیوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

نیوشا , پرنسس من

مهمونی

عزیز دلم شب جمعه خونه عمو رضا( دوست بابایی) مهمون بودیم یکی دیگه از دوستاشونم یه نی نی داشت که یک ماه ازت بزرگتر بود اما نمیدونم چرا همه تو رو دوست داشتن و میومدن سمت تو.... اخه گلم تو همش میخندید و آیریک (اسم نی نی اونا) همش جیغ میزد و گریه میکرد.... بابای آیریک پزشک بود و همش میگفت کاش ما هم دختر داشتیم که اینقدر دل میبره... تو هم بغل همه بودی و گهگاهی هم وسط جمعیت دنبال من میگشتی پیدام که میکردی غشششش میکردی از خنده .... قربونت برم الهییییییییییی که اینقدر تو دل همه خودتو جا کردی از الان....  
8 بهمن 1390

3ماهگی

نیوشای عزیزم امروز ٣ ماهت تموم شد و وارد چهارمین ماه زندگیت میشی..... خیلی خوشحالم این ماهی که گذشت تو تونستی گردن بگیری ... حالا دیگه منو میشناسی وقتی میام بالا سر تختت و تو منو می بینی برام میخندی.... با اون دهن بی دندونت.... اون خنده رو خیلی دوست دارم عزیزم... انگاری همه غصه هام یادم میره....خدا رو شکر میکنم که دختر گلی مثل تو دارم. تازگیها یاد گرفتی زل بزنی به تلویزیون و خیلی دوست داری کسی برات برقصه.... فدای ذوق کردنت برم دردونه ی من... از چند روز پیش هم هی هر دفعه ای جیغ میزنی که من خیلی جیغ هاتو دوست دارم.... چند وقتی هست که این سرماخوردگی لعنتی دست از سرت بر نمیداره و دکتر بهت شربت سرماخوردگی داده اونقدر مزه اش رو دوست داری ...
4 بهمن 1390

اولین شاهکار

نیوشای عزیزم دیروز صبح ساعت 6 که از خواب بیدار شدی بر عکس روزهای دیگه که بلافاصله بعد از شیر خوردن میخوابیدی اصلا خواب تو چشمات نبود و دلت میخواست بیدار باشی و شیطونی کنی منم نذاشتمت توی تخت خودت و توی تخت خودمون گذاشتمت و خودم کنارت نشستم بابایی هم دیگه بیدار شده بود از خنده های تو شیطون.... داشتیم نگاهت میکردیم و برات میخندیدیم که یهو دیدم تقلا کردی و دمر شدی وای خدایاااااااااااااااا چقدر ذوقتو کردم اما با وجودیکه هر دو دستت زیر بدنت گیر کرده بود انگاری میدونستی که یه کار خارق العاده انجام دادی چون خودتم میخندیدی بلندت کردم و بوسه بارونت کردم....   این عکس رو هم دیشب ازت گرفتم بعد از اینکه به زور دسته...
13 دی 1390

واکسن

عزیز دلم دیروز دو ماهت شده بود و باید واکسینه میشدی... از روز قبلش استرس داشتم صبح یکشنبه ٤ دیماه همراه بابایی رفتیم درمانگاه اول قطره خوراکی فلج اطفال رو در حالیکه خواب بودی ریختن توی دهنت... از مزه اش خوشت نیومد و بیدار شدی و غر میزدی... و بعد هم به هر دو تا پات واکسنهای بعدی رو تزریق کردن چقدر دیدن اون صحنه برام زجر آور بود ... دکتر گفت که چه کارهایی باید تو ٢٤ ساعت اول انجام بدم... اومدیم خونه ساعت ١٠ صبح بود که شروع کردم بهت هر ٤ ساعت یکبار قطره استامینافن بدم که بی تاب نشی خوابیدی اما ساعت ١٢ با گریه ی خیلی شدید از خواب بیدار شدی اونقدر شدید گریه کردی که منم گریه ام گرفته بود و نمیتونستم آرومت کنم.... حق داشتی خیلی درد...
5 دی 1390

یلدا

دیشب اولین شب یلدات بود عزیز دلم.... با کلی ذوق و شوق لباس هندونه ای تنت کردم و یه عالمه ازت عکس گرفتم قرار بود بابایی که میاد بریم خونه مامان جون اما وقتی اومد خیلی داغون بود و قرار گذاشته بود با دوستش که برا شام بریم بیرون... یه ساعتی باهات بازی کردیم ... عزیزم انگاری میدونستی که شب یلداست چون خیلی خیلی میخندیدی و ذوق میکردی اینجوری شد که بابایی هم سر حال اومد و بعدشم عمو رضا اینا اومدن دنبالمون و رفتیم بیرون جای همیشگیمون.... خدا رو شکر که اذیت نکردی و همشو خواب بودی با اون لباس هندونه ایت هم خیلی خیلی ناز شده بودی... یه عالمه عکس ازت گرفتم اما خوب فقط یه چند تاییش خیلی خوب از آب در اومد.... اینم عکس شب یلدات هندونه ی...
1 دی 1390

مادرانه

امروز که دارم برات مینویسم ٥٢ روز از زندگیت گذشته تمام این مدت خوب بودی اما نمیدونم چرا چند شبه دقیقا سر ساعت ١١ شب که میشه گریه میکنی تا ٢ شب... یه بند بدون وقفه!!! شب اول واقعا نمیدونستم چکار کنم؟ دیگه اخراش تو گریه میکردی منم همراهیت میکردم .... بابایی هم چون ٢٤ ساعتی بود که بخاطر کاراش استراحت نکرده بود خواب خواب بود و با صدای جیغهای تو اصلا بیدار نشد... اما خدا رو شکر که ٢ که خوابیدی تا ٦ صبح یه کله خواب بودی و من خودم ٦ صبح بیدارت کردم که شیرت بدم... امروز هم از صبح میخوام برات بنویسم اما مگه تو میزاری مامان جان نمیدونم امروز چت شده که همش میخوای بیدار باشی.... الان تازه خوابیدی خدا کنه بیدار نشی تا من به کارام برسم...
26 آذر 1390

یک ماهگی

امروز دقیقا یک ماهه شدی... مبارکت باشه... امروز جشن تولد صدف هم هست اون ٦ ساله میشه و تو یک ماهه... توی یک ماه گذشته هر دومون یه تجربه ی جدید رو داشتیم... برای تو زندگی توی دنیای واقعی آدمها و برای من تغییر کلی زندگی. مسئولیتی که خیلی خیلی برام سنگینه. نمیدونم میتونم مادر خوبیب برات باشم؟ هر موقع در حال شیر دادنم آرزو میکنم که از عهده تربیتت به نحو احسن بر بیام.... همش میگم حالا که شرایطم خیلی مساعده ایکاش بتونم دختری تربیت کنم که تاپ باشه و بهترین.... نیوشای عزیزم روزای اول زندگیت خیلی اذیت شدی بخاطر کمبود شیر.... اما فکر میکنم الان دیگه داره بهتر میشه تازگیها مامان جون تو رو وارونه میندازه و تو انگار که میخوای راه بری...
4 آذر 1390