نیوشانیوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

نیوشا , پرنسس من

16 ماهگی پرنسس

سلام دختر طلای من.... خیلی خیلی خیلی از خدا سپاسگزارم که تو رو به من هدیه داده. خیلی گلی!!! حالا بماند که اذیتم میکنی شبا بد میخوابی تا صبح ٢٠ دفعه بیدار میشی غذا نمیخوری فقط و فقط آب میخوری ولی از همه اینا که بگذریم دختر فوق العاده ای هستی. اونقدری که وقتی یه کاری رو نباید انجام بدی و بهت میگم نه! خودتم انگشت اشارتو تکون میدی و برا خودت یه چیزایی میگی. دیگه حالا میدونی که نباید سر کابینت شوینده ها بری. نباید به سطل آشغال دست بزنی. اما متاسفانه همچنان عاشق تلویزیونی و تا حالا چند باری هم افتادی.... اهان یه کار جالبی که میکنی و همه میخوان قورتت بدن اینه که وقتی مثلا دستت یا پات یا سرت به یه جایی میخوره و کمی دردت میاد لبای خوشکلتو غ...
16 اسفند 1391

15 ماهگی گل دختری

سلام عزیز دلم .... یهماهی میشه برات چیزی ننوشتم ولی علتش اینه که خیلی خیلی خیلی شیطون شدی و من دیگه در توانم نیست مثل قبلنا تا دیر موقع بیدار بمونم.... توی این ماه که گذشت گل من هم از شیر گرفتمت هم اتاقتو جدا کردم . راستش اولش خیلی نگران بودم اما حالا میبینم که هم خیلی بهتر میخوابی هم کمتر وابسته ی منی و این برا ی خودت خیلی خوبه گل من. دیگه کاملا راه افتادی و همه جای خونه رو سرک میکشی. گاهی وقتا میری پشت میز تلویزیون میشینی و مدتها نیستی و خوشت میاد که من بیام هی با صدای بلند بگم نیوشــــــــــــــا و هی این ور اون ورو نگاه کنم و تو هم زیر زیرکی نگام کنی تا که پیدات میکنم برا قهقهه بزنی و من بغلت کنم و بوسه بارونت کنم.... یکی از کابی...
8 بهمن 1391

14 ماهگی

سلام سلام صد تا سلام... من بعد از یه مدت طولانی تونستم وقت کنم بیام آپ کنم. از بس که شیطون شدی ماشالله . مثل جوجه اردکها راه میری و خونه رو برا من متر میکنی!!!! این مدت خیلی اذیت شدیم هم من و هم تو.... اما انگار خدا بخواد و گوش شیطون کر داره اوضاع روبراه میشه... البته هنوزم بدغذایی و به شدت عاشق نون خالی خوردنی.... عاشق خوردن قطره آهنتی و به محضی که شبا قبل خواب آمادش میکنم که بریزم تو دهنت فورا دهنتو باز میکنی... آفرین دختر گل و فهمیده ام این مدت اتفاقات خیلی زیادی افتاده که همه رو برات تو دفترچه جداگونه ای نوشتم.... اینجا فقط میخام از تو بگم... از شیرین کاریهات. عاشق آهنگ  Gangnam style هستی . برات ضبطش کردم هر موقع دیگه ...
11 دی 1391

این روزا....

سلام گل دختر بد قلق من!!!! این روزای بعد از یک سالگیت خیلی داره برام سخت میگذره.... نمیدونم دیگه کم اوردم راستشو بخوای.... هر شب کارت اینه که حدودای ١١ میخوابی بعد برای ٢ یا ٣ بیدار میشی و تا ٥ و ٦ صبح گریه میکنی و بازی میکنی و کلا بیداری.... واقعا نمیدونم علت این کارت چیه.... گاهی وقتا محلت نمیزاریم اما اونقدر گریههههههه میکنی و زجه میزنی که تحملمون تموم میشه و ناچارا بغلت میکنیم..... نوبتی.... یه ساعت من یه ساعت بابایی..... چرا این کارا رو میکنی ؟ من که نمیدونم..... چند روز پیشا رفته بودیم خونه مامان جون ... اونجا یه دونه خرمالو دادیم دستت و تو هم حسسسسسسسابی باهاش کشتی گرفتی و شدی اینجوری.... هر روز خدا هم که گیر میدی ب...
21 آذر 1391

13 ماهگی نیوشا خانوم و درد سرهای این مدت

سلام گلدونه ی مامان... میدونی که نفسم به نفست بنده عزیز دلم.... خیلی خیلی دوستت دارم و هر کار میکنم برای آسایش توئه عزیزم این ماه رو با تاخیر برات وبتو مینویسم چون علت داره... علتشم بد خلقی های توئه... میگم برات حالا اول اینکه دقیقا از فردای تولدت یعنی 5 ابانماه شروع کردی روی زانوهات راه بری!!!!!!!!! که من خیلی متعجب شدم و هنوزم که هنوزه این کارو میکنی  جالبه برام.... روز 7 ابانماه بردیمت واکسن یکسالگیتو زدیم و تو یه عالمه گریه کردی.... این واکسن 2-3 هفته بعدش علائم داره و تو دهن ما رو سرویس کردی با علائم واکسنت.... 6-7 روز تب داشتی و به هیچ وجه پایین نمی اومد و بعدشم که خوب شدی غذا نمیخوری و این بد غذاییت منو بیچاره کرده.... ...
7 آذر 1391

این تب لعنتی...

سلام خوشکل مامان... الان که دارم برات مینویسم یه بحران خیلییییییی سخت رو شکر خدا پشت سر گذاشتیم.... از روز دوشنبه هفته پیش یعنی 6 روز پیش که من یه مهمون داشتم تو فقط نق زدی و نزاشتی من از مهمونم خوب پذیرایی کنم!!! طفلی کلی زحمت کشیده بود.... عصرش که رفت دیدم داغی و تب داری... بهت شربت استامینافن دادم گفتم خوب میشه.... اما ماجرا تازه شروع شده بود... نمیدونی چه روزهایی رو گذروندیم من و تو  و بابایی!!! تب داشتی و مثل کوره میسوختی و کاری از هیچ کس ساخته نبود...  هر دکتری هم یه چیزی میگفت یکی میگفت عوارض واکسنه یگی میگفت ویروسه یگی میگفت عفونته!!!! دیگه گیج شده بودم فقط تنها کاری که میکردم این بود که نزارم تبت بالا بره و مر...
27 آبان 1391

دندون چهارم و بد قلقی های این روزا

 سلام عشق من... دختر گل خودم که این روزا حسسسسسسابی کلافم کردی.... روز یکشنبه گذشته با هم رفتیم خونه مامان جون.... من میخاستم از شیر بگیرمت و شیر خشک جایگزین کنم اما از دست من نمیخوردی گفتم شاید اگه گرسنه بشی و من نباشم مجبور باشی شیر خشک رو بخوری  بخاطر همین رفتم خونه مامان جون و تورو گذاشتمت و رفتم بیرون برا خودم به گشت و گزار.... به این خیال که شیر خشک رو خواهی خورد و مامان دیگه شبا خوب مبخوابه... اما دریغغغغغغغغغغغغ!!!! مامان جون بعد ٢ ساعت بهم زنگ زد که بیا خونه این دخترو نمیشه نگهش داشت داره به پهنای صورتش اشک میریزه و من طاقت دیدنشو ندارم شیر خشکو نمیخوره و حتی آب هم نمیخوره هیچیییییییی نمیخوره و فقط گریه میکنه.... ا...
20 آبان 1391

روزمرگی های نیوشا

اینجا اوایل مهر ماه بود رفتیم باغ اما سرد بود و من برات کلاه نبرده بودم ناچارا این مدلی شدی ننه!!! اینجا هم داغ داغ تازه از خواب بیدار شده بودی...ههههه دختر گلم اروم تو صندلیش میشینه تا مامان رانندگی بکنه... دورت بگردم وااااااااااای همیشه اینجایی.... اینجا هم شب قبل تولدته داشتیم باغو تزیین میکردیم.... عاشق این توپی....   ...
13 آبان 1391

واکسن یکسالگی و دندون سوم

سلام مامانی ... عزیز دلم الهی که همیشه شاد باشی... مامانی رو ببخش با یه هفته تاخیر دارم مطلب مورد نظر رو میزارم... خیلییییییی سرم شلوغه این روزا...اصلا فرصت نمیکنم حتی به نظافت خونه برسم. یکشنبه هفته پیش یعنی ٧ ابانماه صبح زود رفتیم مرکز بهداشت که واکسنت رو بزنیم... تا که مامور بهداشت گفت پای راستش رو بیار جلو تا اومدم به خودم بجنبم و پاتو محکم نگه دارم که دردت نگیره فوری واکسنو کوفت توی رونت... وای چه گریه ای کردی!!!!!!!! دلم کباب شد برات اما باور کن اینا واجبه که بزنی ایشالا تنت همیشه سالم باشه... بعدشم اومدیم خونه و بابایی رفت سر کار و من و تو هم راهی خونه مامان جون شدیم... تو خونه مامان جون وقتی در حال غش غش خنده بودی دیدم  ا...
13 آبان 1391