نیوشانیوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

نیوشا , پرنسس من

اولین شهر بازی .شهر شادی

سلام گل گل بلا. جونم برات بگه روز ٥ شنبه که میشد ١٦ خرداد از صبح رفتیم خونه مامان جون. خیلی وقت بود که سر کوچشون یه شهر بازی زده بودن . منم خیلی دلم میخاست ببرمت. عصرش بردمت اونجا. خیلی خیلی خوشحال شدم که همچین جایی رو ساختن خیلی شیییییییک بود. و تو هم بسیاااااااااااااار بهت خوش گذشت اینم عکساش خب این از عکسای شهر شادی اما این عکسم قبل رفتن ازت گرفتم تو خونه مامان جون.... اینم قبل رفتن به خونه مامان جون.... جدیدا یاد گرفتی دست به سینه می ایستی. یه روزم لالا کرده بودی خوشم اومد از مدل خوابیدنت خیلی خیلی معصوم بود چهره ات دیگه از اون نیوشای یاغی سرکش شیطون بلا هییییییچ خبری نبود  ببین ...
21 خرداد 1392

خرداد 92

سلام خوشکل مامان. عزیز دلم. جونم برات بگه که این ماه همش بیرون بودیم و ددر. حالا مفصلشو برات میگم. همیچنان بد غذایییییییییییییییییییییییی.... دیگه کلافه شدم. هیچی نمیخوری. مخصوصا اگه مهمون باشم یا بیرون باشیم یا کسی خونمون باشه یا.......... انگار ایه نازل شده که من و تو تک و تنها باشیم تا تو شاید با کل یالتماس من و دلقک بازیم ٥-٦ تا لقمه بخوری. حالا من موندم تو با این نخوردنت چه جوری اینهمه انرژی داری؟؟؟؟؟؟ بزار برات بگم از صبح که از خواب پا میشی تا شب چه ها میکنی. اول که خیلی خیلی سحرخیزی!!!! ٦ یا نهایت ٧ صبح بیداری.... از اونجایی که اتاقتم جداست. هی داد میزنی شَگا!!! حالا این شگا یعنی چه من که نمیدونم چون هر چیزی...
21 خرداد 1392

اردیبهشت 92

سلام گل گل مامان. این روزای اردیبهشت خیلی خیلی سرمون شلوغ بود. چون که صاحبخونه با من دعوا و بحثش شد و چون دید من وایسادم و جواب اهانت ها و تهمتهاشو دادم بهش حسسسابی بر خورد. من و بابایی هم با وجودیکه هنوز خیلی مونده بود قراردادمون تموم شه اما تصمیم گرفتیم که بلند شیم از اونجا. طی یه هفته هم خونه پیدا کردیم هم اساسا رو جمع کردیم و رفتیم ولی خونه رو تحویل ندادیم تا اخر ماه بشه و پول پیشمون رو پس بده. اینه که از بابت این کار بابایی که ارامش من و تو براش خیلی مهم بود و با وجود شرایط بد اقتصادی که تو شرکت بوجود اومده بود و این کارو برامون انجام داد خیلی خیلی ممنونیم. حالا بماند که تو خیلی تو اساس جمع کردن کمکم کردی.  هر چیو جمع میکردم م...
4 خرداد 1392

شیطنتهای نیوشا گلی

  عشق مامان. امشب زود خوابیدی منم همه کارامو کردم و نشستم هی وطالب جا مونده رو برات می نگارم. دیگه حالا خااااانومی شدی برای خودت البته  منهای گاهی وقتا که اخلاقت اصلا خوب نیست و به همه چی گیر میدی و جیغ میزنی. یه شب رفتیم رستوران تازه سازی که خیلی همه تعریفشو میکردن. پرسنلش همه خانوم بودن. تو هم هیی دلبری کردی هی براشون خودتو لوس میکردی و آخر سر هم دست دادی باهاشون. مث خانومها هم نشستی توی بی بی سیت و غذاتو خوردی. البته زیتون و کاهو و هویج و خیار شور و کمی سوپ. دخترم گیاهخواره. دیگه حالا توی خونه هیج جایی نیست که ازش بگذری. تازگیا دیدم که دم اپن آشپزخونه می ایستی و هی پاتو میبری بالا. یعنی که میخوای بری بالای اپن. ا...
9 ارديبهشت 1392

روزای باقی مونده از فروردین

قند عسلم. بالاخره بعد از حدود 20 روز تعطیلی شنبه شد و همه رفتن سر کاراشون و دوباره همه چی به حالت اولش برگشت. روز شنبه خیلی سختی داشتم. چون یکشنبه 18 فروردین باید بستری میشدی. غذا برات درست کردم. لباسهاتو شستم و خونه رو تمیز کردم و یه عالمه اسباب بازی و خوراکی های مورد علاقه اتو تو ساک گذاشتم و شب خوابیدیم که صبح زود باید میرفتیم بیمارستان. خیلیییییییییییییییییی استرس داشتم اصلا خواب به چشام نمی اومد. دیدم نه فایده نداره از تختخواب بلند شدم اومدم تو سالن نشستم و کتاب خوندم اما اصلا نفهمیدم چی میخونم. نزدیکای صبح خوابم برد. ولی یکی دوساعتی بیشتر نشد که زنگ موبایلم بیدارم کرد . وقتش بود باید اماده میشدیم بریم. بارون خیلیییییییییی شدیدی می او...
9 ارديبهشت 1392

نوروز 92

سلام دسته گل مامان. الان که دارم مینویسم ساعت حدودای نیمه شبه همه کارامو کردم تو رو هم خوابوندم و چند ساعتی میشه که اینترنتم وصل شده . خیلی وقت بود ننوشتم برات. برات از روز 29 اسفند میگم که بعدازظهرش با خاله اینا راه افتادیم به سمت جنوب. شب رو شیراز موندیم توی پارک شام خوردیم بابایی و عمو استراحت کردن و دوباره راهی شدیم به سمت بندر پارک که از اونجا با کشتی بریم کیش. اینو برات بگم که خیلی خیلی خانوم بودی و بیشتر راهو توی صندلی ماشین لم داده بودی و با آهنگایی که میزاشتیم قر میدادی برا خودت. میدونی به خاطر مشکلی که داشتی که البته اشتباه تشخیص دادن دکترا بود من خیلی غمگین بودم. میخندیدما اما ته دلم خیلی داغون بودم همش نگران بودم که قر...
8 ارديبهشت 1392

13 بدر

سلام گل گل مامان.... من واقعا هر چی میدوم دنبال این زمان انگار عقربه ها سرعتشون از من بیشتره. ببخش که نمیتونم زود همه مطالب جا مونده رو بنویسم. این روزا خیلی خیلی گرفتارم. از یه طرف بد قلقی تو از یه طرف غذا نخوردنت و همش بغل من بودنت. کارای خونه . سرما خوردگیت. این جا به جایی خونه هم که شده برام قوز بالا قوز. همشم که دست تنهام. الان بازم ناهار نخوردی و خوابیدی . منم میلی به ناهار ندارم اومدم برات بنویسم. از روز 5 عید که اومدیم اصفهان تا روز 12 فروردین به عید دیدنی و بازدید گذشت. تا روز 13 بدر. قرار بود برای ناهار همه بریم باغ مامان جون. ولی طبق معمول همیشه ما دیر تر همیشه رفتیم چون پدر گرامی فیلم دیدنش گرفته بود. روز 13 خیلی خیلی خیلی ...
5 ارديبهشت 1392

تشكر از همه دوستام

سلام بر دوستاي عزيز و مهربونم بخدا دعاهاي شماها باعث شده بود كه هيچي نباشه اين پست رو موقت ميزارم تا اينترنتم كه وصل شد بيام سر فرصت درستش كنم الهي صدها هزاران بار شكر كه بچم هيچيش نبود و خدا ميخاست صبر منو امتحان كنه. ديد نه نميتونم از پسش بر بيام دلم ريش ريش بود روزاي اخر اسفند و تا ١٨ فروردين كه نوبت بستري داشت خود خوري ميكردم. روزيكه رفتيم بيمارستان و شرح حال دادم. دكتر گفت نياز به بستري نيست و بايد كه بيايي تو درمانگاه حرف بزنيم منم شوك!!!!! بعد كه همه ازمايشها و تستها و جواب سونوگرافي رو ديدن مشورتي كردن و گفتن ديابت بي مزه در مورد اين بچه صادق نيست!!!!! من و باباش هاج و واج به دهن دكترا چشم دوخته بوديم دكتر گفت چرا خوشحال نشدي؟؟؟ گفت...
28 فروردين 1392

روزای اخر اسفند...

سلام دسته گل مامان... امروز که دارم برات مینویسم پر از غم و غصه ام... غصه ام رو چه جوری برات بگم؟ اصلا دلم نمیخاد بنویسم اما مجبورم اینم جزئی از زندگی من و تو باباییه! اما بزار اول برات بگم که خیلی خیلی خیلی خوردنی و دوست داشتنی شدی. فقط غذا نمیخوری و به شدت وزنت زیر خط نرماله. این روزا همش مشغولیم و منتظریم که عید بشه و ... اصلا دستم روی حروف کیبورد نمیچرخه که بنویسم راستشو بخوای چند روزی هست که خیلی داغونم. بخاطر تو. یه مدتی خیلی اب میخوردی و خیلی هم مصرف پوشکت بالا رفته بود. نگران شدم و به توصیه دوست عزیز پزشکم ازمایش ادرار برات گرفتم سر خود. جوابو که براش خوندم منو ترسوند و این باعث شد که ببرمت پیش دکتر خودت. دکتر خودتم ا...
26 اسفند 1391