نیوشانیوشا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

نیوشا , پرنسس من

سفر به تهران و مهمونی

سلام گل گل بلا خوبی؟ عزیزم اخر هفته گذشته رفتیم تهران و چه بسیار خوش گذشت. شبش که تو ماشین خوابیدی و نزدیکای سحر رسیدیم خونه خاله مهناز. بیچاره رو بد خوابش کردیم شب اول ماه رمضان بود و  متاسفانه خیلی شرمنده خاله شدیم. بعد نماز صبح خواستیم بخوابیم اما تو که انگار فهمیده بودی اینجا آَشنا نیست هی گریه کردی و زجه زدی تا خود صبح . حدودای 6 صبح خوابیدی و تا 8 منم تونستم کمی استراحت کنم. اخه  همه سحر تا صبح رو سرفه کردم . خیلی بد صبح بلند شدیم صبحونه خوردیم و کمی بعد حاضر شدیم بریم خونه خاله مریم دوست بسیار خوبم از بچه های نی نی سایت. که برای ناهار دعوتمون کرده بود و بخاطر ما از کارش مرخصی گرفته بود. ناهر رو خوردیم و شما...
22 تير 1392

استخر+ نمایشگاه کودک+ عروسی

خوشکل نق نقوی مامان سلام. توی این یکی دو هفته ای که گذشت یه روز جمعه رفتیم باغ بابایی. اون روز خودمون تنها بودیم و از اتفاق استخر رو پر میکردن. اما مگه اروم و قرار داشتی همش میخواستی بری تو اب از اولش تو اب بودی و منم که دست تنها بودم مجبور بودم نگهت دارم که خدای نکرده نیفتی و برا همین عکسای توی استخر رو نتونستم بگیرم اما بعدش که لباساتو عوض کردم ( اخه اب خیلی سرد بود و تمام جونت یخ زده بود) نشستی لبه استخر و من هم تونستم چند تایی عکس بگیرم ازت. قربونت برم که اینقدر ذوق میکنی برای استخر و آب بازی.   یه روز نمایشگاه کودک بود و با یکی از دوستام رفتیم نمایشگاه. یه عالمه سی دی و خمیر بازی و اینا برات خریدم.و البته اینم بگم ک...
20 تير 1392

مهمونی و مسافرت

سلام گل گل طلا جونم برات بگه که هفته اخر خرداد هفته ی خیلی خیلی بدی بود. تو این هفته بابایی دوبار تصادف کرد که خدا واقعا دوستمون داشت و به خیر گذشت. روز پنجشنبه ٣٠ خرداد هم من حال خیلی خیلی بدی داشتم از صبح سرگیجه و حالت تهوع. یکی دو ایوان اب جوشه نبات درست کردم خوردم اما دیدیم نه حالم اصلا خوب نمیشه تو هم که نققققققققققققققققق... زنگ زدم بابایی اومد رفتیم بیمارستان سرم زدم و امپول. اما نمیدونم امپوله چی بود که گردنم گرفت و بسیار بسیار حالم بد بود. زنگ زدم خاله افسانه اومد پیشمون و کلی زحمتش دادم اما واقعا مستاصل بودم و جز خاله . کس دیگه ای نیومد به ذهنم که بهش خبر بدم و بتونه خودشو زود بهم برسونه. خلاصه که عصر هم بابایی اومد و...
7 تير 1392

اولین شهر بازی .شهر شادی

سلام گل گل بلا. جونم برات بگه روز ٥ شنبه که میشد ١٦ خرداد از صبح رفتیم خونه مامان جون. خیلی وقت بود که سر کوچشون یه شهر بازی زده بودن . منم خیلی دلم میخاست ببرمت. عصرش بردمت اونجا. خیلی خیلی خوشحال شدم که همچین جایی رو ساختن خیلی شیییییییک بود. و تو هم بسیاااااااااااااار بهت خوش گذشت اینم عکساش خب این از عکسای شهر شادی اما این عکسم قبل رفتن ازت گرفتم تو خونه مامان جون.... اینم قبل رفتن به خونه مامان جون.... جدیدا یاد گرفتی دست به سینه می ایستی. یه روزم لالا کرده بودی خوشم اومد از مدل خوابیدنت خیلی خیلی معصوم بود چهره ات دیگه از اون نیوشای یاغی سرکش شیطون بلا هییییییچ خبری نبود  ببین ...
21 خرداد 1392

خرداد 92

سلام خوشکل مامان. عزیز دلم. جونم برات بگه که این ماه همش بیرون بودیم و ددر. حالا مفصلشو برات میگم. همیچنان بد غذایییییییییییییییییییییییی.... دیگه کلافه شدم. هیچی نمیخوری. مخصوصا اگه مهمون باشم یا بیرون باشیم یا کسی خونمون باشه یا.......... انگار ایه نازل شده که من و تو تک و تنها باشیم تا تو شاید با کل یالتماس من و دلقک بازیم ٥-٦ تا لقمه بخوری. حالا من موندم تو با این نخوردنت چه جوری اینهمه انرژی داری؟؟؟؟؟؟ بزار برات بگم از صبح که از خواب پا میشی تا شب چه ها میکنی. اول که خیلی خیلی سحرخیزی!!!! ٦ یا نهایت ٧ صبح بیداری.... از اونجایی که اتاقتم جداست. هی داد میزنی شَگا!!! حالا این شگا یعنی چه من که نمیدونم چون هر چیزی...
21 خرداد 1392